رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

تایید

مجله اینترنتی وبلایت زندگی در شرایط سخت

مجمـــــــــــــــــــــــــــــــــــوعه فــــــــــــــــــــــروشــــــــــــــــگاه هـای آنلاین وبلایت

مجله اینترنتی وبلایت

در های بسته...

manager | شنبه | 1397/04/02 | 09:30 | شماره ی اول

0

137


‎یک شب مانده بود به سال تحویل
با رفقا بودیم که از تلویزیون تصویر بارگاه ملکوتی آقا امام رضا را دیدم
دلم پرکشید
گفتم بچه ها بریم؟
شبانه راه افتادیم، چهار نفر بودیم!
ماشینی نبود برای مشهد ، آن هم در آن روز و ساعات
دیگر پشیمان شده بودیم که یک اتوبوس قدیمی در حال انقراض آمد جلویمان
شاگرد شوفر آمد بیرون و گفت: مشهد؟
گفتیم مگر جا داری؟
گفت : بوفه دو نفر
چهار نفری چپیدیم کنج بوفه اتوبوسی که هر آینه احتمال متلاشی شدنش بود
به هر مصیبتی بود راه افتادیم
از شاگرد پرسیدم کی میرسیم؟
گفت : ان شاءالله فردا ظهر
حساب کتاب کردیم و دیدیم اگر ظهر برسیم می توانیم برویم دنبال جایی برای اسکان
و یک دوشی بگیریم و بریم حرم ، طوری که یکساعت قبل سال تحویل حرم باشیم
حساب همه چیز را کردیم جز حال خراب اتوبوس جامانده از دوران جناب هیتلر!!
چشمتان روز بد نبیند، انواع و اقسام ایرادات فنی و مکانیکی را با این اتوبوس تجربه کردیم
فقط کاری که نکردیم این بود بیاییم پایین و دسته جمعی هولش بدهیم!
انقدری برایتان بگویم که نیم ساعت به سال تحویل رسیدیم فلکه برق
فقط میشد مستقیم برویم داخل حرم، اما حجم جمعیت به قدری زیاد بود که هر یک متر جلو رفتنمان یک دقیقه بیشتر طول میکشید
در حال دست و پا زدن لای دست و پای جمعیت بودیم که یک دفعه دیدم همه درهای منتهی به حرم را بستنتد!
همه دنیا روی سرم خراب شد
من را اینطوری تا اینجا کشاندی و آخرش در را بستی به رویم؟
همین؟
حالم از آن اتوبوس هم خراب تر بود
بغض امانم نمی داد
بی اختیار گفتم :
شاه پناهم بده ، خسته راه آمدم
آه نگاهم مکن ، غرق گناه آمدم

گذشت...

چند روز بعد شعر را تکمیل کردم
و رساندم به یکی از دوستان در آستان قدس
ازش خواستم از این شعر استفاده کنند
اگر شد ، اگر خواست ، اگر دری بسته نبود...

باز هم گذشت...

سه ماه بعد یک بسته آمد در خانه
از آستان قدس
یک دی وی دی بود
دی وی دی را در دستگاه گذاشتم و پلی کردم
دیدم یک نفر که نمیشناختمش دارد شعر من را به لهجه تاجیکی می خواند
آن موقع نمی دانستم که این صدای دولتمندخالف، مشهور ترین خواننده تاجیکستان است
که با تمام دلش و از بن وجودش برای آقا خوانده
حالا داشتم حکمت بسته شدن درها را میفهمیدم
حکمت اتوبوس خسته
بوفه ای که دو نفر جا داشت و ما چهار نفر بودیم
حکمت دلی که پرکشید و...

بگذریم...

شاه خراسانی ام
رستم دستانی ام
دست مرا رد مکن
بر در شاه آمدم
بر در شاه آمدم


پ ن : روایتی از محمود حبیبی کسبی شاعر ترانه شاه پناهم بده
 

0:00
0:00

برای مشاهده محتوای هر بخش روی آیکون آن کلیک فرمائید

برچسب ها :
نظر به صورت خصوصی ارسال شود.