رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

تایید

مجله اینترنتی وبلایت زندگی در شرایط سخت

مجمـــــــــــــــــــــــــــــــــــوعه فــــــــــــــــــــــروشــــــــــــــــگاه هـای آنلاین وبلایت

مجله اینترنتی وبلایت

بادبادک باز

| شنبه | 1397/04/09 | 09:30 | شماره ی دوم

0

366

خالد حسینی یک نویسنده افغان است .

سال 2007 اولین رمان خود را به زبان انگلیسی نوشت :

بادبادک باز یا به قول خود افغانی ها ؛ کاغذ پران باز همزمان با حمله امریکا به افغانستان این رمان به چاپ رسید

داستانی که  30 سال تاریخ افغانستان در قالب آن مرور شد

از دوران پادشاهی ظاهرشاه و تجاوز روسیه تا حمله امریکا...

 

بادبادک باز یکی از رمان های پرفروش دنیاست که حتی اوباما ، رییس جمهور امریکا هم آن را در لیست خرید خود قرار داده است

بادبادک باز ، چهار شخصیت اصلی جذاب دارد که هر یک برای جذابیت یک کتاب کافیست

اما محوری ترین شخصیت های داستان ، دو پسر بچه ده دوازده ساله اند ، امیر و حسن

 امیر از قوم پشتون و سنی مذهب است و حسن یک شیعه ی هزاوه ای

امیر در مسابقه سالانه بادبادک بازی به حسن کلک می زند و این آغاز خیانتی ست که

به طور زنجیره ای تا پایان داستان ، ادامه دارد

امیر با خانواده اش به آلمان می رود ، نویسنده می شود و بعد از سالها به افغانستان باز می گردد

به خاطر رهایی از کابوسی که هر شب خواب را از چشمش می ربود

 برای جبران فداکاری که حسن برایش کرده بود و تجاوز تلخی که به دنبال داشت

 در بحبوحه ی حمله نظامی امریکا ، می رفت برای  نجات پسربچه ای که می گویند پسر حسن است

 

هرچند که منتقدین و نویسندگان افغان معتقدند تنها مخاطب افغان می تواند مناسبات و روابط بین شخصیت ها را به درستی درک کند و خوانندگان دیگر به دلیل عدم آشنایی با فرهنگ افغانها ، قضاوت صحیحی از ماجرای بادبادک باز نمی توانند داشته باشند ؛

اما توصیه می کنیم این رمان را اگر تا به حال نخوانده اید حتما بخوانید ،

بادبادک باز ، واقعا جذاب است

 

ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است

حسن این طوری بود. لعنتی آن قدر بی غل و غش بود که پیش او آدم همیشه حس می کرد ریاکار است.

بابا گفت: «خوبه.» اما نگاهش حیران بود. «خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟» مایوسانه آرزو کردم و گفتم کاش می فهمیدم و گفتم «نه بابا جون» نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم. بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دوباره دلم را سوزاند، چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنهایی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده، هر چند خودم خوب می دانستم که سر ساختمان بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم؛ گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه ی آن ها با پدر و مادرهایشان مرده بودند. بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، جق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟»

بادبادک باز

خالد حسینی

نشر مروارید 66400866

419 صفحه

قیمت 19000 تومان

 

0:00
0:00

برای مشاهده محتوای هر بخش روی آیکون آن کلیک فرمائید

برچسب ها :
نظر به صورت خصوصی ارسال شود.