رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

تایید

مجله اینترنتی وبلایت زندگی در شرایط سخت

مجمـــــــــــــــــــــــــــــــــــوعه فــــــــــــــــــــــروشــــــــــــــــگاه هـای آنلاین وبلایت

مجله اینترنتی وبلایت

آغوش محکم با مکث طولانی

manager | شنبه | 1397/04/02 | 09:30 | شماره ی اول

0

162

آخرین باری که بغلش کردم هشت سال پیش بود. از درد شانه هایش گله داشت
اما موقع خداحافظی که شد؛ محکم تر از همیشه بغلم کردم.
دردش گرفت ؛ فهمیدم،  اما نه او به روی خودش آورد نه من.
زور دلبستگی اش انگار بیشتر از درد بود.
بی اختیار نفس  عمیقی کشیدم ؛ ریه هایم پر شد از عطر تنش.
خداحافظی کردم . از خانه ی کوچکش زدم بیرون.
آن روزها بین روزمرگی هایم آنقدر دست و پا می زدم که  همین سرزدن های دیر و دور هم به خیالم بس بود.
رفت تا دو سه ماه بعد...

دیدار بعدیمان، شانه هایش دردی نداشت ؛ این بار من بودم که  تمام وجودم درد بود.
مادر بزرگ رفته بود . مادر بزرگ هشت سال است که رفته است.
هشت سال است که یاد آن  مکث چند لحظه ای محکم در آغوشش دیوانه ام می کند.
«مادربزرگ ها از نوه هایشان انرژی می گیرند برای زندگی»
این را از زبان پیرزنی شنیدم که اول صبح، چرخ دستی اش را پر کرده بود از میوه و سبزی.
می رفت در انتظار غروب که نوه هایش از راه برسند.
برای مادر بزرگ ها فرقی نمی کند ؛
محبتت را با یک لبخند بریزی به جانشان
یا آغوشی محکم با مکث طولانی.
مادر بزرگ ها از انرژی جوانی نوه هایشان جان تازه می گیرند
برای امید به زندگی
برای چند روز بیشتر بودن کنار بچه هایشان
فقط باید تا زمان داریم و دارند ، زود سر زد و نزدیک.

0:00
0:00

برای مشاهده محتوای هر بخش روی آیکون آن کلیک فرمائید

برچسب ها :
نظر به صورت خصوصی ارسال شود.