سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح

سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح

داستان کوتاه « سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح » درباره سبک زندگی یک بانوی ایرانی است که خدا دوستش دارد. در مجله فرهنگی وبلایت گاهی داستان هایی از سبک زندگی آدمهای اطراف مان را روایت می کنیم. آنهایی که بدون سروصدا یک گوشه این شهر نفس می کشند و وجودشان برکتی است برای اطرافیان.

داستان کوتاه « سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح » درباره سبک زندگی یک بانوی ایرانی است که خدا دوستش دارد. در مجله فرهنگی وبلایت گاهی داستان هایی از سبک زندگی آدم های اطراف مان را روایت می کنیم. آن هایی که بدون سر و صدا یک گوشه این شهر نفس می کشند و وجودشان برکتی است برای اطرافیان.

به این روزها که می رسید تسبیح از دستش نمی افتاد پیرزن. یک تسبیح صورتی داشت، روشن و شفاف از سنگ.مدام لبش می جنبید .

ذکراستغفر اللّه ذا الجلال و الإكرام من جميع الذنوب و الآثام
یا هزار مرتبه توحید
لا الله الا الله، سبحان الله
أستغفر اللّه الّذي لا اله الا هو وحده لا شريك له و اتوب إليه و …
از فک و دهان خودش هم شاکی بود که نمی رسند به پای این همه ذکر.
می گفت پیری است دیگر ! بیشتر از این نمی کِشَد.
بی بی حکیمه پیر بود اما کارهایی می کرد که جوان ها نمی کنند.
رجب که می رسید ، حکیمه هم انگار دوباره زندگی اش می رسید به اول خط.

رجب

از اذان صبح که بیدار می شد تا دم غروب که استکان چایی اش را به قول خودش به آب می زد و می نشست پای سفره افطار، برنامه 90 روزه اش شروع می شد. مفاتیح الجنانی هم داشت که  ضخامتش رشد کرده بود بس که بی بی ورق زده و چرخیده بود در باغ هایش. از این نظم و برنامه ای که داشت ؛ مثل ساعت دقیق، خوشم می آمد.
بی بی حکیمه سواد قرآنی داشت، می گفت بعد انقلاب رفته نهضت و در حد سواد ابتدایی یاد گرفته. با همه اینها برای خودش برنامه عبادی داشت. کاری که حتی تقویم جیبی جدیدم که رویش نوشته بود تقویم عبادی برایم نکرده بود. پیرزن سه ماه پشت سر هم را قصد می کرد روزه بگیرد و واقعا می گرفت.

رجب

با چنان انرژی مضاعفی هم می گرفت که برای منی که جای نوه اش بودم محال بودم خودم را بگذارم جایش.گاهی خجالت می کشیدم از خودم که امتحانات و ضعف و کم خوابی را بهانه می کنم برای روزه خوردنم،  آن هم برای روزه های واجب .اما او با همه کم و کاستی های جسمانی اش حریف همه بود. به خصوص این سه ماه از سال که شتاب بی بی حکیمه بیشتر می شد ؛  در هرکاری که رنگ و بویی از خیر می داد:
«رجب ، شعبان ، رمضان »

رمضان که می شد ، حکیمه خانم  دو ماه از خیلی ها جلوتر بود. فطر که می آمد، بقچه نمازش را می زد زیر بغل ، الله اکبر گویان راه می افتاد سمت مصلا ؛ انگار جای تمام قدم هایش سبز بود. بس که مثل بهار ، دل و جانش به شکوفه نشسته بود.

ماه رجب

جوراب های بلند مشکی اش را می کشید روی شلوار و چادر به سر، قدم تند می کرد. عاشق آن پاهای بیقرارش بودم که چند سال قبل  پروتزهای مصنوعی توی  زانوهایش نشسته بود.  امید داشت پای به پای جوان تر ها  راه بیفتد. در مسیر هر که را می دید، مشتش را پر می کرد از نقل های بیدمشکی که عطرش هنوز یادآور خاطرات صبح عید است.

حال خوش حکیمه را دوست داشتم و دارم. از آن زن هایی است که هر وقت غرق می شدم در خیال و فکر اینکه از زندگی چه می خواهم؟! جلوتر از همه صورتش آمده جلوی چشم هایم. هنوز هم می آید. آخر کار می رسم به این نتیجه که

حکیمه خانم  ، ایمانش ایمان بود. این همه اراده و توان را  همین ایمان ریخته بود در جانش. یقین داشت که پیش چشم خداست و وقتی خدا را دارد یعنی تمام دنیا را دارد.

برنامه ریزی را بلد بود برای ساختن هر دو  زندگی اش تلاش می کرد.بی هیچ دفترچه  و کتاب انگیزشی، هر روزش می دوید رو به جلو. جملات تاکیدی و الهام بخشش برای موفقیت و خواباندن مچ زندگی ، همین ذکرهای استغفار و صلوات بود که تند تند می شکفت روی لبش. نتیجه اش این بود که هم دنیایش را به اندازه خودش ساخته بود، هم حواسش به حساب و کتاب بعد از رفتنش جمع بود، تا آخرین لحظه.
امسال اولین رجبی است که می آید و پیرزن نیست. چراغ آشپزخانه اش هم قرار نیست سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح  روشن شود و نور سپیدش بیفتد به پنجره اتاق من. مسابقه زندگی حکیمه خانم ، سوت پایانش یکی دو ماهی هست  که زده شده. حالا مطمئن است که وقتی ندا برسد «أین الرّجبیون » حکیمه بانو هم یکی از همان رو سپیدهایی است که در صف اهالی رجب ، رفته ایستاده .
دعا ما آدمها را از ظلمت بیرون می برد و وقتی از ظلمت بیرون رفتیم،گره ها یکی یکی باز می شود.
گفتار و اعمال ورفتارمان همه وهمه می شود  برای خدا .
برای خودمان و برای هم دعا کنیم .

رجب

فرستادن دیدگاه