فرهیخته گری چیست و فرهیخته کیست؟

فرهیختگی حاصل سال‌ها تلاش، مطالعه، تجربه و پرورش شخصیت است؛ اما فرهیخته‌نمایی راه میان‌بری است برای کسب اعتبار اجتماعی بدون پیمودن این مسیر. در این مقاله با نگاهی طنزآمیز و با تکیه بر حکمت و فرهنگ ایرانی، به تناقض میان دانایی واقعی و نمایش دانایی، فاصله گفتار و کردار و پدیده تظاهر به فرهیختگی می‌پردازیم.

فرهیخته صفتی است که اهالی فرهنگ و هنر، پیشوند و پسوند اسم‌های همدیگر می‌گذارند. البته در سال‌های اخیر، این صفت چنان توسعه پیدا کرده که ظاهراً دیگر نیازی به اهالی فرهنگ و هنر هم ندارد؛ هرکس می‌تواند با کمی ذوق، چند جلد کتاب، یک عکس در کنار مجسمه سقراط و آشنایی با دو سه واژه نامأنوس، شخصاً نسبت به احراز این مقام اقدام کند!
یکی از بالاترین مراتب اجتماعی، دست یازیدن به مرتبه فرهیختگی است؛ علی‌الاصول این مرتبه، به واسطه حضور و تلاش مجدانه و مجتهدانه در جمع استادان، دانشمندان، نخبگان، دانشگاهیان و دانش‌پژوهان حاصل می‌شود. البته این مسیر، قدری هم به تحمل مشقت، مطالعه، تجربه، بازنگری در خویشتن و دست‌وپنجه نرم کردن با نادانی‌های شخصی نیاز دارد. ظاهراً همین قسمت آخر است که در برخی موارد، از قلم افتاده است!
اما  این سال‌ها، هر آن‌کس که از مرز نگهبانی یک دانشگاه عبور کرده باشد، یا مدرکی، چیزی، از هر نوع دانشگاهی، به دیواری آویخته و اسم معظّمش بر جریده آن ثبت شده باشد، کفایت امر را کرده و به آن رتبه والا دست یافته است!!!
البته این روزها حتی همان مدرک هم گاهی ضرورت ندارد. کافی است فرد در چند محفل فرهنگی حضور پیدا کند، چند بار از واژه‌های «گفتمان»، «پارادایم»، «زیست‌جهان» و … استفاده کند و در پایان هر بحثی، با حالتی متفکرانه بگوید: «موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست!» دیگر چه نیازی به طی کردن مسیرهای طولانی علم و معرفت؟ وقتی می‌توان پیچیدگی موضوع را اعلام کرد، چرا باید زحمت فهمیدن آن را به خود داد؟!

فرهیحته گری

فرهیخته‌نمایی؛ هنر رسیدن به مقصد، بدون پیمودن مسیر!

به نظر می‌رسد میان فرهیخته بودن و فرهیخته به نظر رسیدن، تفاوتی وجود دارد که متأسفانه در بعضی محافل، به دلیل کمبود امکانات تشخیص، هنوز کشف نشده است.
فرهیختگی یک وضعیت درونی و حاصل مجموعه‌ای از آموختن‌ها، آزمودن‌ها، شکست خوردن‌ها، اصلاح کردن‌ها و دوباره آموختن‌هاست. اما فرهیخته‌نمایی، بیشتر به تنظیم و مدیریت تصویری مربوط است که دیگران از ما دریافت می‌کنند. در اولی، شخص باید چیزی به دست بیاورد؛ در دومی، کافی است دیگران تصور کنند چیزی به دست آورده است.

به زبان ساده‌تر، در فرهیختگی، شخصیت باید تغییر کند تا عنوان شایسته آن شود؛ در فرهیخته‌نمایی، عنوان انتخاب می‌شود تا شخصیت نیازی به تغییر نداشته باشد!

این جابه‌جایی کوچک، ظاهراً یکی از دستاوردهای بزرگ تمدن نمایشی است. در چنین شرایطی، دیگر کتاب برای خوانده شدن خریداری نمی‌شود؛ برای اینکه کتابخانه، کتابخانه باشد خریداری می‌شود. گاهی هم کتاب‌ها بر اساس رنگ عطف چیده می‌شوند تا هماهنگی بصری بیشتری با مبلمان داشته باشند. از این حیث، کتابخانه به جای آنکه محل نگهداری اندیشه باشد، به یکی از اجزای دکوراسیون داخلی تبدیل شده است؛ البته با این تفاوت که اگر مهمان درباره یکی از کتاب‌ها سؤال کند، صاحبخانه ناچار است ابتدا از روی عطف آن، موضوع کتاب را حدس بزند!

مسئله، کتاب داشتن یا نداشتن نیست. مسئله این است که گاهی نشانه‌های دانایی، جای خود دانایی را می‌گیرند. کتابی که قرار بود ذهن را به چالش بکشد، به شیئی برای تأیید جایگاه اجتماعی صاحبش تبدیل می‌شود. در این معامله، کتاب چیزی از دست نداده است؛ این صاحب کتاب است که از خواندن معاف شده است!

فرهیخته گری

مدرک تحصیلی یا سند مالکیت فرهیختگی؟!

اگر قرار باشد مدرک تحصیلی را ملاک فرهیختگی بدانیم، باید بپذیریم که دانشگاه‌ها علاوه بر آموزش تخصصی، کارخانه تولید فضیلت هم هستند و هر دانش‌آموخته، پس از دریافت دانشنامه، به صورت خودکار از مرحله خودخواهی، تعصب، تنگ‌نظری و ناآگاهی عبور می‌کند!

البته اگر چنین کارخانه‌ای وجود داشت، احتمالاً بخش کنترل کیفیت آن تاکنون چند بار تعطیل شده بود.

مدرک تحصیلی گواهی می‌کند که شخص دوره‌ای آموزشی را گذرانده و در رشته‌ای مشخص، به سطح معینی از دانش رسیده است. اما هیچ دانشگاهی نمی‌تواند در پایان دوره، گواهی کند که صاحب مدرک از این پس در برابر نظر مخالف صبور خواهد بود، در استفاده از قدرت انصاف خواهد داشت، به حقوق دیگران احترام خواهد گذاشت یا هنگام مواجهه با نادانی خود، به جای انکار، اندکی تأمل خواهد کرد.
این‌ها در سرفصل‌های رسمی دانشگاه‌ها چندان قابل اندازه‌گیری نیستند؛ اگرچه شاید از مهم‌ترین خروجی‌های یک آموزش واقعی باشند.
حتی ممکن است شخصی در رشته‌ای صاحب‌نظر باشد، اما در مواجهه با موضوعی خارج از تخصصش، چنان با اطمینان سخن بگوید که گویی تمام علوم جهان در فاصله میان دو ابرویش بایگانی شده‌اند! در این وضعیت، تخصص نه‌تنها مانع نادانی نشده، بلکه برای آن بلندگو هم فراهم کرده است.
فرهیخته‌نما معمولاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از جایی که دانستن یک چیز، به تصور دانستن همه چیز تبدیل می‌شود.

فرهیخته گری

نقل‌قول‌های قرضی و اندیشه‌های اجاره‌ای

یکی دیگر از نشانه‌های رایج فرهیخته‌نمایی، استفاده فراوان از نقل‌قول‌های بزرگان است. البته نقل‌قول کردن به خودی خود ایرادی ندارد؛ چه‌بسا یک جمله از یک اندیشمند، دریچه‌ای به سوی فهمی تازه باز کند. اما گاهی حجم نقل‌قول‌ها چنان زیاد می‌شود که اگر روزی شخص بخواهد جمله‌ای از خودش بگوید، باید ابتدا برای آن استعلام اصالت بگیرد!

در این حالت، شخص به جای آنکه اندیشه‌ای را بفهمد، آن را حمل می‌کند. درست مانند کسی که کلید یک خانه را در اختیار دارد، اما هرگز وارد آن نشده است.

ممکن است کسی ده‌ها جمله از نیچه حفظ باشد، اما در زندگی روزمره، تحمل شنیدن یک نظر مخالف را نداشته باشد. ممکن است از آزادی اندیشه بنویسد، اما به محض آنکه کسی با نظرش مخالفت کند، آزادی را تا اطلاع ثانوی تعلیق کند. ممکن است از حافظ درباره ریاکاری نقل کند، اما خودش در نمایش فضیلت، چنان جدیتی به خرج دهد که حافظ اگر زنده بود، احتمالاً یک غزل دیگر هم به دیوانش اضافه می‌کرد!
حافظ در نقد ریاکارانی که میان ظاهر و باطنشان فاصله‌ای به وسعت یک منبر وجود داشت، می‌گوید:

«واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند»

مسئله‌ای که حافظ به آن می‌پردازد، صرفاً بدرفتاری یک گروه خاص نیست؛ مسئله، تبدیل فضیلت به نمایش است. یعنی فرد به جای آنکه صاحب یک خصلت باشد، به نمایش عمومی آن خصلت علاقه‌مند می‌شود.

در اینجا یک اتفاق جالب رخ می‌دهد: شخص به جای آنکه برای کسب فضیلت تلاش کند، تمام انرژی خود را صرف ساختن تصویری می‌کند که گویی آن فضیلت را از پیش دارد. به عبارتی، هزینه رسیدن به مقصد را حذف می‌کند و بودجه تبلیغات برای مقصد را افزایش می‌دهد!

فروتنی

فروتنی؛ فضیلتی که بعضی‌ها برای نمایش آن به سکوی پرتاب نیاز دارند!

اگر کسی به این نتیجه برسد که در حوزه‌ای به درجه‌ای از علم رسیده، اگر توهم نزده باشد، پس حتماً باید اندر عوالم فرهیختگی یک سری نکات را رعایت کند. مثلاً اینکه افراد غیرعالم جامعه را به هر شکلی که هستند بپذیرد؛ با تمام ابعاد و ویژگی‌های داشته و نداشته‌شان!
البته پذیرش دیگران به معنای آن نیست که فرد فرهیخته باید از موضع یک عقاب که در اوج پرواز می‌کند، به عوام‌الناس نگاه کند و شروع به شمارش و گرفتن آمارشان کند! هر از گاهی هم نفسی عمیق بکشد و در پایان، با تأسف بگوید: «ای بابا!»

اتفاقاً یکی از جالب‌ترین ویژگی‌های فرهیخته‌نمایی، همین علاقه به تقسیم‌بندی انسان‌هاست. شخص هنوز درگیر فهمیدن پیچیدگی‌های شخصیت خودش است، اما برای طبقه‌بندی دیگران، نظامی جامع و مانع طراحی کرده است. آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که مثل او فکر می‌کنند و آن‌هایی که هنوز به مرحله فهمیدن نرسیده‌اند!
این تقسیم‌بندی از نظر اقتصادی هم بسیار مقرون‌به‌صرفه است؛ چون نیازی به شنیدن حرف دیگران، بررسی استدلال‌ها و احتمالاً اصلاح عقاید شخصی ندارد. کافی است مخالف، در یکی از طبقات پایین‌تر جدول معرفت قرار بگیرد!

فرد فرهیخته می‌تواند با یک نظر مخالف باشد، بدون آنکه صاحب آن نظر را از دایره انسان‌های قابل احترام خارج کند. این همان نقطه‌ای است که دانش از انباشت اطلاعات عبور می‌کند و به حکمت نزدیک می‌شود.

گاهی شخص چنان از تواضع خود سخن می‌گوید که آدم به این نتیجه می‌رسد برای معرفی کامل فضیلت فروتنی‌اش، به یک همایش بین‌المللی نیاز است! اما تواضع واقعی دقیقاً در جایی آزموده می‌شود که کسی ما را نبیند، تشویق نکند و حتی متوجه نشود که از حق خود گذشته‌ایم. اگر قرار باشد برای هر رفتار فروتنانه، تماشاگر و تحسین‌کننده‌ای وجود داشته باشد، دیگر معلوم نیست موضوع، فروتنی است یا روابط عمومی!
در ادبیات و حکمت ایرانی نیز، فروتنی همواره جایگاهی فراتر از یک رفتار مؤدبانه داشته است. در سنت اخلاقی ما، دانایی با شناخت حدود خویش همراه بوده است. کسی که از اندازه دانسته‌هایش آگاه است، معمولاً از اندازه نادانسته‌هایش هم بی‌خبر نیست. اما فرهیخته‌نما چنان از دانسته‌هایش مطمئن است که گویی خداوند در زمان آفرینش، نسخه پشتیبان تمام علوم را به ایشان سپرده است!

فرهیختگی

صبر یا تحمل؛ مسئله این است که چه کسی باید تغییر کند!

می‌گویند وقتی می‌خواهی به یک کودک چیزی یاد بدهی، باید خودت کودک شوی؛ یعنی خودت را جای او قرار بدهی. در کف جامعه هم همین است. یک کودک هنگام عبور از خیابان، دید، توجه و تسلط کافی نسبت به محیط ندارد. اگر بخواهیم از خیابان ردش کنیم، ابتدا صبر می‌کنیم تا شرایط برای عبور مهیا شود، بعد دستش را می‌گیریم و ردش می‌کنیم. البته اگر از همان ابتدا به این نتیجه برسیم که کودک به دلیل نداشتن تسلط کافی، فاقد صلاحیت شهروندی است، می‌توانیم او را در همان پیاده‌رو نگه داریم و با یک سخنرانی کوتاه درباره ضعف نظام آموزشی، به منزل برگردیم!

یک تفاوتی وجود دارد بین تحمل کردن و صبر کردن.

تحمل، وقتی است که دیگر تسلیم شده‌ایم و کاری از دستمان برنمی‌آید؛ زورمان نمی‌رسد، دیگر کاری نمی‌شود کرد و خلاصه همان «همینی که هستِ» خودمان! اما صبر، به معنی استقامت و پایداری برای رسیدن به هدفی است که به آن اعتقاد داریم. یعنی یک استراتژی برای رسیدن به هدف نهایی که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش مدیریت زمان است.

کسی که وارد محدوده صبر می‌شود، پیشاپیش در یک مرحله مهم پیروز شده است؛ چون می‌داند، می‌بیند و می‌فهمد که چه می‌کند. فقط باید زمانش برسد تا نتیجه را علنی اعلام کند.

اتفاقی که در تحمل کردن اثری از آن نیست.

اما اینجا یک نکته ظریف وجود دارد: گاهی فرهیخته‌نما حتی صبر را هم به ابزار نمایش تبدیل می‌کند. برای مثال، در برابر ناآگاهی دیگران سکوت می‌کند، اما نه برای آنکه فرصت فهمیدن بدهد؛ بلکه برای آنکه عمق تأسف خود را به نمایش بگذارد! سکوتش از جنس آرامش نیست، از جنس ثبت یک امتیاز اخلاقی در حساب شخصی خودش است.در واقع، طرف مقابل هنوز مشغول حرف زدن است و ایشان در ذهن خود، چند مرحله از سیر تکامل بشریت را پشت سر گذاشته و به مرحله‌ای رسیده که دیگر نیازی به پاسخ دادن نمی‌بیند!
اینجا دیگر صبر، وسیله رسیدن به تفاهم نیست؛ وسیله اثبات برتری است.

فرهیخته گری

فرهیختگی و مسئله کوچکِ عمل کردن!

حالا وقتی در جامعه به عنوان کسی که علمی دارد، با این نگاه به محیط اطرافمان نگاه کنیم، تازه وارد عرصه فرهیختگی شده‌ایم!

فرهیخته می‌شویم، وقتی با برنامه‌ریزی و مدیریت علم و زمان، محیط اطرافمان را ارتقا دهیم و مبدأ و منشأ و مرکز تحولات دنیای اطرافمان شویم؛ حالا هر کجای دنیا که باشیم.

البته منظور از تحول، الزاماً تأسیس دانشگاه، انتشار کتاب یا برگزاری همایش‌های بین‌المللی نیست. گاهی یک تحول بزرگ اجتماعی از یک رفتار کوچک آغاز می‌شود؛ مثلاً کسی که در یک جمع، اجازه می‌دهد دیگری حرفش را تمام کند. یا مدیری که به جای استفاده از عنوان و موقعیتش برای ساکت کردن دیگران، از آن برای حل یک مسئله استفاده می‌کند.|
حتی ممکن است فردی در یک اداره، به اندازه یک کارمند معمولی اختیار داشته باشد، اما حاضر نشود برای انجام وظیفه‌ای که بر عهده‌اش گذاشته شده، دیگران را سرگردان کند. این شخص شاید هیچ‌وقت در یک نشست فرهنگی درباره مسئولیت اجتماعی سخنرانی نکند، اما عملاً کاری کرده که ده‌ها سخنرانی نتوانسته‌اند انجام دهند!

در مقابل، ممکن است کسی درباره حقوق شهروندی مقاله بنویسد، از اهمیت نظم اجتماعی سخن بگوید و در پایان هم با جمله‌ای از کانت مطلبش را به پایان برساند؛ اما هنگام خروج از همان همایش، خودرویش را مقاب پل پیاده‌رو پارک کند! البته این تناقض را نباید به حساب فراموشی گذاشت. شاید ایشان چون برای رسیدن به محل سخنرانی عجله داشته معتقد است پیاده‌رو و پل برای مردم عامه است و خودرویش به دلیل برخورداری از سطح بالاتری از فرهنگ، از حقوق ویژه‌ای برخوردار است!

این همان جابه‌جایی عجیب علت و معلول است. قرار بود رفتار فرهنگی، نشانه فرهیختگی باشد؛ اما حالا نمایش نشانه‌های فرهنگی، جای خود رفتار را گرفته است.

فرهیخته گری

فرهیخته‌نمایی؛ یک سرمایه‌گذاری با سود اجتماعی بالا!

اصلاً چرا باید کسی این همه زحمت بکشد و سال‌ها مطالعه کند، تجربه بیندوزد، با خطاهایش مواجه شود و شخصیتش را پرورش دهد، وقتی می‌تواند با چند نشانه ظاهری، بخش قابل توجهی از امتیازات اجتماعی فرهیختگی را به دست بیاورد؟ این سؤال شاید کمی بی‌ادبانه باشد، اما از نظر اقتصادی کاملاً منطقی است!

در هر جامعه‌ای، بعضی ویژگی‌ها برای افراد اعتبار اجتماعی ایجاد می‌کنند. دانش، هنر، تحصیلات، آشنایی با ادبیات و حضور در محافل فرهنگی از جمله این ویژگی‌ها هستند. اما گاهی خودِ نشانه‌ها، مستقل از محتوای واقعی‌شان، ارزش پیدا می‌کنند.

به این ترتیب، شخصی که در یک محفل هنری حضور دارد، الزاماً به هنر علاقه‌مند نیست؛ شاید بیشتر به این علاقه‌مند باشد که دیگران بدانند او در محفل هنری حضور داشته است! با کسی که در کنار یک اثر هنری عکس می‌گیرد، ممکن است بیشتر از خود اثر، به تصویری که در شبکه‌های اجتماعی از او منتشر می‌شود علاقه داشته باشد. در این وضعیت، اثر هنری به پس‌زمینه تبدیل شده و مخاطب اصلی، خود شخص است!
این همان چیزی است که می‌توان آن را خریدن اعتبار فرهنگی با نشانه‌های فرهنگی نامید. البته خریداری به معنای واقعی کلمه هم چندان دور از ذهن نیست؛ از کتاب‌هایی که برای دکور خریداری می‌شوند تا بلیت‌هایی که برای حضور در یک مراسم فرهنگی تهیه می‌شوند، اما ظاهراً مهم‌ترین بخش تجربه، ثبت و انتشار حضور در آن مراسم است.

فرهیخته‌گری در فرهنگ ایرانی؛

شاید بد نباشد نگاهی هم به میراث فرهنگی خودمان بیندازیم. ما در فرهنگی رشد کرده‌ایم که بخش بزرگی از ادبیات و حکمت آن، صرف نقد ظاهرگرایی، ریا، خودپسندی و فاصله میان گفتار و کردار شده است. سعدی نیز در حکایت‌هایش، بارها انسان‌هایی را به تصویر کشیده که ظاهرشان با حقیقت درونشان فاصله دارد. در جهان سعدی، دانایی و اخلاق، صرفاً با ادعا و عنوان به دست نمی‌آیند؛ رفتار آدم‌هاست که ارزش واقعی‌شان را آشکار می‌کند. در سنت حکمت ایرانی، حتی مفهوم «خرد» هم چیزی فراتر از انباشت اطلاعات است. خرد، توان تشخیص و انتخاب درست در موقعیت واقعی زندگی است. کسی ممکن است اطلاعات فراوانی داشته باشد، اما در موقعیتی که باید میان منفعت شخصی و انصاف یکی را انتخاب کند، تمام دانسته‌هایش را به مرخصی بفرستد!

در فرهنگ ایرانی، مفهوم رندی حافظ هم از این جهت قابل تأمل است. رندی در معنای حافظانه‌اش، نوعی فاصله گرفتن از زهد و فضیلت‌فروشی است؛ نوعی هوشیاری در برابر کسانی که ظاهرشان را به بهای حقیقت می‌فروشند.

شاید اگر حافظ امروز زندگی می‌کرد، با دیدن برخی نمایش‌های فرهنگی، لازم نبود موضوع تازه‌ای برای غزل پیدا کند؛ فقط کافی بود کمی در شبکه‌های اجتماعی گردش کند!
فرهیخته‌نمایی

کارخانه فرهیخته‌گری؛ تأسیس نشده، اما محصولاتش فراوان است!

با این تفاصیل، نیازی به بیان اتیمولوژی کلمه فرهیخته نیست. همین که می‌دانیم ورود و حضور در مساحتی به نام دانشگاه یا چیزی شبیه به آن، هم‌کلامی و همنشینی با یک فرد والارتبه، یا داشتن چند جلد کتاب و چند عکس فرهنگی، فرهیختگی نمی‌آورد، کفایت می‌کند.

در هیچ جامعه‌ای تاکنون کارگاه یا کارخانه فرهیخته‌گری تأسیس نشده است!

فرهیختگی یک مرتبه علمی یا هنری نیست که پس از گذراندن دوره‌ای، مدرکش را به ما بدهند و بتوانیم آن را به سایر مدارکمان اضافه کنیم. نه دوره فشرده دارد، نه کلاس آخر هفته و نه گواهی پایان دوره. اصلاً اگر قرار بود فرهیختگی با یک دوره آموزشی کوتاه به دست بیاید، احتمالاً باید تاکنون برای آن یک مؤسسه آموزشی تأسیس می‌شد و با شعار «فرهیخته شوید، بدون نیاز به تغییر!» بازار خوبی هم پیدا می‌کرد. اما واقعیت این است که فرهیختگی از آن دسته چیزهایی است که هرچه بیشتر برای به دست آوردنش تلاش کنیم، بیشتر متوجه فاصله خودمان با آن می‌شویم. چون هر مرحله از آموختن، دریچه‌ای به سوی نادانسته‌های تازه باز می‌کند.

شاید تفاوت همین‌جاست؛ یکی از دانایی برای دیدن جهان استفاده می‌کند و دیگری از جهان برای نمایش دانایی خودش.

آنچه که در جامعه ما کم است، تلاش صبورانه فرهیختگان برای ساختن درست محیط اطرافشان است؛ اینکه کسی به جای تماشای فاصله خودش با دیگران، سهم خودش را در بهتر شدن آن محیط پیدا کند.

البته این کمبود، احتمالاً دو علت بیشتر ندارد: یا صبر نداریم، یا فرهیخته!