گیلگمش؛ شاید نخستین داستان تاریخ، آن روزها که هنوز کتابی پدید نیامده بود!

شاید نام گیلگمش به گوشتان خورده باشد، اما هیچ‌گاه فرصت نکرده باشید سرگذشتش را دنبال کنید. گیلگمش، پادشاه نامدار اوروک، پهلوانی است که داستان زندگی‌اش از دل هزاران سال تاریخ گذشته و به روزگار ما رسیده است. اما او که بود؟ داستانش از کجا آغاز شد و چگونه از لوح‌های گِلی به گنجینه ادبیات جهان راه یافت؟
در این فرسته، به میان‌رودان باستان سفر می‌کنیم؛ با نخستین نشانه‌های نوشتار، زندگی مردمان سومر و چگونگی پیدایش یکی از کهن‌ترین حماسه‌های جهان آشنا می‌شویم و سرگذشت این داستان را از روزگار آفرینشش تا کشف دوباره پس از هزاران سال دنبال می‌کنیم.
سپس پا به جهان گیلگمش می‌گذاریم؛ از پادشاهی و پهلوانی‌هایش تا دوستی با انکیدو، نبرد با هیولاها، رویارویی با خدایان و سفری شگفت‌انگیز در جست‌وجوی راز زندگی جاودان. داستان مردی که می‌خواست بر مرگ چیره شود، اما در پایان با یکی از بزرگ‌ترین رازهای هستی روبه‌رو شد.

پیش از آنکه کتابخانه‌ای برپا شود، پیش از آنکه کاغذ پدید آید و حتی پیش از آنکه آدمی بتواند داستان‌هایش را بر پوست جانوران بنویسد، مردمانی در سرزمین میان دو رود، سخنان خود را بر گل می‌نگاشتند. آن‌ها نمی‌دانستند که روزی همین لوح‌های کوچک گِلی، دریچه‌ای به جهان زندگی، اندیشه، بیم‌ها و آرزوهایشان خواهد گشود.

خود را پنج هزار سال پیش در آن سرزمین بنگرید. نه کاغذی هست، نه کتابی، نه دستگاهی برای چاپ و نه جایی برای نگهداری نوشته‌ها به شیوه امروز. اگر بخواهید سخنی را برای دیگری به یادگار بگذارید، باید چیزی بیابید که بتوان بر آن نشانه‌ای گذاشت و آن را برای سالیان دراز نگه داشت.

در جنوب سرزمین میان‌رودان، آنجا که دو رود بزرگ دجله و فرات به زمین جان می‌بخشیدند، مردمانی می‌زیستند که آیندگان آنان را سومریان نامیدند. آن‌ها از گل فراوان دشت‌های این سرزمین، لوح‌هایی کوچک می‌ساختند و سپس با قلمی از نی، نشانه‌هایی بر گل نرم پدید می‌آوردند. این نشانه‌ها در آغاز گاه نگاره‌هایی ساده از چیزهای پیرامونشان بودند؛ اما با گذشت زمان دگرگون شدند و به نشانه‌هایی درآمدند که می‌توانستند واژه‌ها، آواها و چم‌ها را بازگو کنند. بدین‌گونه، خط میخی، یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای آدمی، پا به جهان گذاشت.

داستان پهلوانی گیلگمش دبیران گیلگمش

البته نخستین نوشته‌های شناخته‌شده آدمی، داستان و شعر و سرگذشت پهلوانان نبودند. بخش بزرگی از کهن‌ترین لوح‌های یافته‌شده، به حساب‌وکتاب زندگی روزانه مردم بازمی‌گشتند: اندازه غله، شمار دام‌ها، دستمزد کارگران، کالاهای سپرده‌شده به انبارها و دادوستدها.

این موضوع شاید در نگاه نخست چندان شاعرانه نباشد؛ اما یک حقیقت مهم را درباره پیدایش نوشتار آشکار می‌کند: آدمی پیش از آنکه بخواهد داستان‌هایش را برای آیندگان بازگو کند، دانسته بود که نباید برای نگهداری از داده‌ها و آمارش تنها به نیروی یادسپاری خود بسنده کند.

در گروه‌هایی که کشاورزی، دامداری، دادوستد و گرداندن انبارها به کارهایی گسترده تبدیل شده بود، یادسپاری گفتاری دیگر به‌تنهایی پاسخ‌گو نبود. هنگامی که می‌بایست اندازه زیادی غله میان افراد گوناگون بخش شود، هنگامی که فرآورده‌ها از روستاها به شهرها می‌رسیدند و هنگامی که پرستشگاه‌ها و کاخ‌ها سرپرستی نگهداری دارایی‌های همگانی و سامان‌دهی نیروی کار را بر دوش داشتند، نگارش درست و ریزبینانه داده‌ها ناگزیر بود.

نوشتن در آغاز ابزاری برای گرداندن زندگی بود؛ اما کم‌کم به ابزاری برای نگهداری اندیشه و فرهنگ نیز تبدیل شد.

گل‌نبشته گیلگمش

سومر؛ سرزمینی که نخستین شهرها در آن ساخته شدند

برای دریافتن اینکه چرا در چنین سرزمینی داستانی پهلوانی چون گیلگمش پدید آمد، باید اندکی با جهان مردمانی آشنا شویم که آن را آفریدند. سومر در جنوب میان‌رودان، در سرزمینی جای داشت که امروزه بخش بزرگی از جنوب عراق را در بر می‌گیرد. این سرزمین برخلاف بسیاری از سرزمین‌های کوهستانی، سنگ و چوب چندانی نداشت؛ اما خاک بارور و رودهایش زمینه کشت‌وکار گسترده را فراهم می‌کردند.

در هزاره چهارم پیش از میلاد، شهرهایی مانند اوروک به‌سرعت گسترش یافتند. این شهرها افزون براینکه جایی برای زندگی گروهی از خانواده‌ها بودند؛ کانون‌های بزرگ دادوستد، آیین‌ها و فرمانروایی نیز بودند که در پیرامون پرستشگاه‌ها، بازارها، کارگاه‌ها و آبراهه‌های آبیاری پدید می‌آمدند.

در چنین جامعه‌ای، زندگی مردم به کارهای گوناگونی وابسته بود:

  • کشاورزان (برزگران) زمین‌ها را کشت می‌کردند و با بهره‌گیری از آبراهه‌های آبیاری، آب رودخانه‌ها را به کشتزارها می‌رساندند.
  • دامداران گوسفند و بز پرورش می‌دادند و فرآورده‌های دامی بخشی از دارایی و دادوستد شهر را پدید می‌آورد.
  • پیشه‌وران (دست‌ورزان) با گل، فلز، چوب و سنگ کار می‌کردند و ابزارها، ظرف‌ها و دیگر چیزهای بایسته مردم را می‌ساختند.
  • بازرگانان (دادوستدگران) کالاها را میان شهرها و سرزمین‌های دور جابه‌جا می‌کردند.
  • نویسندگان (دبیران) که خواندن و نوشتن خط میخی را آموخته بودند، نوشته‌های بازرگانی، دیوانی و آیینی را ثبت می‌کردند.
  • کاهنان و خادمان پرستشگاه‌ها در گرداندن آیین‌ها و بخش بزرگی از کارهای اقتصادی و اجتماعی شهر نقش داشتند.

بقایای شهر اوروک بقایای شهر اوروک

جامعه سومری، البته، جامعه‌ای برابر و یکدست نبود. جایگاه پادشاهان، سران پرستشگاه‌ها، دبیران، پیشه‌وران، کشاورزان و کارگران یکسان نبود و ساختار فرمانروایی و دارایی، شکاف‌های آشکاری میان گروه‌های مردم پدید می‌آورد. خانه بسیاری از مردم از خشت خام ساخته می‌شد. کوچه‌ها و محله‌ها در پیرامون کانون‌های شهری شکل می‌گرفتند. مردم برای پخت‌وپز، روشنایی و ساخت ابزار، از چیزها و شیوه‌هایی بهره می‌بردند که با دانش و توان فنی آن روزگار سازگار بود. زندگی آن‌ها به‌شدت به طبیعت، آب، باروری خاک و ایمنی شهر وابسته بود.

با این همه، سومریان مردمانی گوشه‌گیر نبودند. شهرهای آن‌ها با سرزمین‌های دیگر دادوستد داشتند. چوب، سنگ و فلزهایی که در جنوب میان‌رودان به‌آسانی به دست نمی‌آمدند، از سرزمین‌های دور به آنجا آورده می‌شدند. همین رفت‌وآمدها و پیوندها، دامنه شناخت و اندیشه آن‌ها را نیز گسترده‌تر می‌کرد.

در چنین جایی، شهر بخشی از هستی و خودشناسی مردم به شمار می‌رفت. ایمنی شهر، نیروی فرمانروا، خدای نگهبان شهر، دیوارها، پرستشگاه‌ها و آبراهه‌ها، همگی با ماندگاری و سرنوشت مردم پیوند داشتند و در یکی از همین شهرها، اوروک، نام پادشاهی در یاد و نوشته‌های مردم ماندگار شد: گیلگمش.

گیلگمش؛ پادشاهی که شاید روزگاری بر اوروک فرمان می‌رانده است

اوروک یکی از بزرگ‌ترین و نامدارترین شهرهای سومر بود. یافته‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهند که این شهر در حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد به یکی از بزرگ‌ترین کانون‌های شهری آن روزگار تبدیل شده بود. ساختمان‌های بزرگ خشتی، پرستشگاه‌ها، کارگاه‌ها و سامانه‌های سامان‌یافته دادوستد و تولید، از توان و جایگاه برجسته آن گواهی می‌دهند.

در نوشته‌ها و داستان‌های کهن میان‌رودان، از پادشاهی به نام گیلگمش یاد شده که بر اوروک فرمان می‌راند. نام او در فهرست پادشاهان سومری نیز آمده است. بر پایه این فهرست، گیلگمش یکی از فرمانروایان نخستین دودمان پادشاهی اوروک بود.

مجسمه‌ای نمادین از گیلگمش

آیا گیلگمش به‌راستی وجود داشته است؟

پاسخ روشنی برای این پرسش نداریم. بسیاری از پژوهشگران گمان می‌کنند که در پس چهره افسانه‌ای او، فرمانروایی واقعی در حدود سده بیست‌وهفتم پیش از میلاد پنهان است؛ با این همه، هیچ گواه جداگانه‌ای در دست نیست که زندگی و رویدادهای بازگفته‌شده در داستان گیلگمش را به‌درستی گواهی کند.

شاید یاد و نام فرمانروایی راستین، در گذر نسل‌ها با افسانه‌ها، داستان‌های سینه‌به‌سینه و باورهای آیینی درآمیخته و از او چهره‌ای ساخته باشد که هم پادشاه است، هم پهلوان و هم کسی که او را می‌پرستند و می‌ستایند. در داستان‌های کهن، گیلگمش انسانی چون دیگران نیست. او را دو سوم خدا و یک سوم انسان می‌دانند؛ هستی‌ای با نیرویی فراتر از دیگر آدمیان، اما گرفتار سرنوشتی که هیچ نیرویی نمی‌تواند او را از آن برهاند.همین دوگانگی، بنیاد داستان اوست: کسی که گویی همه توانایی‌های خدایان را در خود دارد، اما از گریز از مرگ ناتوان است.

آیا سراینده گیلگمش را می‌شناسیم؟

این یکی از شگفت‌انگیزترین بخش‌های پیشینه این نوشته کهن است. برخلاف بسیاری از نوشته‌های ادبی امروز، داستان گیلگمش را نمی‌توان به یک نویسنده شناخته‌شده نسبت داد. این داستان نه در یک روز پدید آمده و نه ساخته دست یک تن است. کهن‌ترین بخش‌های شناخته‌شده آن به پنج سروده جداگانه سومری بازمی‌گردند که گمان می‌رود در واپسین سده‌های هزاره سوم پیش از میلاد پدید آمده باشند. این سروده‌ها درباره بخش‌هایی از زندگی گیلگمش بودند؛ از جمله نبرد او با آگا، سفر به سرزمین سروها و رویارویی با اژدهای هومبابا، داستان گاو آسمانی و سفر به جهان مردگان.

آنچه امروزه داستان گیلگمش می‌نامیم، در واقع از پیوستن و بازپرداخت همین داستان‌های کهن‌تر پدید آمده است. در هزاره دوم پیش از میلاد، نگارش‌های اکدی این داستان‌ها پدیدار شدند و داستان گیلگمش از مرز زبان سومری فراتر رفت. بازنویسی‌های گوناگونی از آن در کانون‌های فرهنگی میان‌رودان و سرزمین‌های پیرامون رواج یافتند. سرانجام، در حدود سده دوازدهم پیش از میلاد، نگارشی پدید آمد که امروزه آن را «نگارش معیار بابلی» می‌نامند. این نگارش در دوازده لوح نوشته شده و نام آغازین آن را معمولاً چنین برمی‌گردانند: «آن‌که ژرفا را دید».

در میان دبیران بابِلی، نام مردی به نام سین‌لِقی‌اونینی با سامان‌دهی این نگارش پیوند خورده است. او را معمولاً دبیر و دانشوری بابلی می‌دانند که داستان‌های پراکنده و کهن‌تر را در چارچوبی پیوسته گرد آورده و بازپرداخته است.

حماسه گیلگمش

با این همه، نباید در داوری شتاب کرد: هیچ نگارشی با دست‌خط یا نشان او در دست نداریم و نمی‌توانیم با اطمینان بگوییم که همه داستان را خود او نوشته است. پیوند دادن این نوشته با نام او بر پایه سنت ادبی و دبیری میان‌رودان است، نه سندی که بتوان آن را دست‌نوشته‌ای با امضای نویسنده دانست.

پس داستان گیلگمش را باید یادگاری برآمده از کار چندین نسل دانست؛ داستانی که مردمان گوناگون، دبیران و سرایندگان در درازای سده‌ها چیزی بر آن افزوده‌اند و آن را با اندیشه‌ها و پرسش‌های روزگار خود سازگار کرده‌اند.

چرا سومریان باید داستان گیلگمش را می‌ساختند؟

شاید این بنیادی‌ترین پرسش باشد: مردمی که نخستین نوشته‌هایشان درباره جو و گندم و شمار دام‌ها بود، چرا باید داستان پادشاهی را بسازند که به نبرد با دیوان و هیولاها می‌رود، با خدایان درمی‌افتد و در جست‌وجوی زندگی بی‌مرگ، راهی دورترین سرزمین‌ها می‌شود؟

برای یافتن پاسخ، باید با جهان‌بینی آن‌ها آشنا شویم. سومریان جهان را جایی نمی‌دیدند که انسان در آن به‌تنهایی سرنوشت خود را رقم بزند. آن‌ها پدیده‌های طبیعت، رودها، خشکسالی، سیل، بیماری، جنگ، باروری خاک و حتی سرنوشت پادشاهان را با خواست خدایان پیوند می‌دادند و بر پایه آن برداشت می‌کردند.

مجسمه‌ای نمادین از گیلگمش

هر شهر خدای نگهبان خود را داشت. پرستشگاه‌ها تنها جای نیایش نبودند؛ بلکه کانون‌های بزرگ دادوستد و زندگی همگانی نیز به شمار می‌رفتند. مردم برای باران، فراوانی محصول، پیروزی در جنگ، تندرستی خانواده و ایمنی شهر، به نیروهای ایزدی روی می‌آوردند.

از سوی دیگر، زندگی در نخستین شهرها، آدمی را با پرسش‌های تازه‌ای روبه‌رو کرده بود: توان و پاسخ‌گویی پادشاه، دادگری، جنگ، مرگ، وفاداری، دوستی و مرز توانایی‌های انسان. در چنین جهانی، پهلوانان افسانه‌ای به مردم یاری می‌دادند تا درباره پرسش‌هایی بیندیشند و سخن بگویند که پاسخ ساده‌ای برای آن‌ها نمی‌یافتند. داستان گیلگمش چند پرسش بنیادین را در کنار هم می‌گذارد:

  • نخست، توان و پاسخ‌گویی. آیا پادشاهی که از دیگران نیرومندتر است، می‌تواند هر کاری که می‌خواهد انجام دهد؟ آیا بی‌خردی، سرانجام به تباهی نمی‌انجامد؟
  • دوم، دوستی و دگرگونی انسان. آیا آدمی در تنهایی به فرزانگی می‌رسد یا روبه‌رو شدن با دیگری است که او را دگرگون می‌کند؟
  • سوم، مرگ و بیم از نابودی. اگر انسان با همه نیرو و شکوهش سرانجام می‌میرد، پس زندگی چه معنایی دارد؟
  • چهارم، پیوند انسان و خدایان. آیا آدمی می‌تواند سرنوشت خود را دگرگون کند؟ آیا می‌تواند از مرزی که برایش نهاده‌اند فراتر برود؟

شاید به همین دلیل است که داستان گیلگمش، برخلاف بسیاری از داستان‌های پهلوانی، تنها داستان پیروزی نیست؛ داستان شکست نیز هست. شکست انسانی که می‌تواند به بسیاری از خواسته‌هایش برسد، اما از به دست آوردن چیزی که بیش از هر چیز می‌خواهد، ناتوان است.

اینجاست که داستان پهلوانی از یک سرگرمی فراتر می‌رود و به یکی از کهن‌ترین اندیشه‌ورزی‌های ادبی آدمی درباره چم زندگی و راز مرگ تبدیل می‌شود.

گل‌نبشته‌های سومریان - گیلگمش

داستان گیلگمش؛ از زاده‌شدن یک پهلوان تا روبه‌رو شدن با مرگ

اکنون به سراغ خود داستان برویم؛ داستانی که در متن معیار بابلی، در یازده لوح بازگفته شده و لوح دوازدهم نیز به‌گونه‌ای پیوست، با داستانی کهن‌تر درباره انکیدو، به آن افزوده شده است.

باید به یاد داشت که لوح‌های به‌دست‌آمده، همگی سالم و کامل نیستند. بخش‌هایی از نوشته‌ها آسیب دیده یا از میان رفته‌اند و آنچه امروزه از داستان می‌خوانیم، از کنار هم نهادن نوشته‌ها و پاره‌هایی به دست آمده که در جاها و روزگاران گوناگون یافته شده‌اند. پس آنچه در پی می‌آید، بازگویی پیوسته داستان بر پایه متن معیار بابلی و با در نظر گرفتن ناهمسانی میان نوشته‌های گوناگون است؛ نه بازسازی واژه‌به‌واژه یک نوشته کامل و بی‌آسیب.

بخش نخست: پادشاهی که مردم از او بیم داشتند

داستان با شناساندن گیلگمش آغاز می‌شود؛ پادشاه اوروک، مردی با نیرویی شگفت، زیبایی و توانایی‌هایی که او را از دیگر آدمیان جدا می‌کند. او دو سوم ایزدی و یک سوم آدمی است. از دید نیروی تن، شکست‌ناپذیر می‌نماید و هیچ‌کس را یارای ایستادگی در برابر او نیست؛ اما نیرومندی همیشه نشانه خردمندی نیست.

گیلگمش پادشاهی خودکامه و ستمگر است. مردم اوروک از رفتار او به تنگ آمده‌اند. او جوانان شهر را به کار وادار می‌کند، آسایش خانواده‌ها را بر هم می‌زند و در زندگی خصوصی مردم نیز دست می‌برد. در داستان، حتی به حق خانواده‌ها برای پیوند زناشویی و زندگی آرام نیز دست‌درازی می‌کند.

مردم که راهی برای ایستادگی در برابر پادشاه نیرومند خود نمی‌یابند، به خدایان شکایت می‌برند. آن‌ها از خدایان می‌خواهند کسی را پدید آورند که بتواند در برابر گیلگمش بایستد و توازن را به شهر بازگرداند. خدایان خواسته مردم را می‌پذیرند و آرورو، ایزدبانوی آفرینش، بر آن می‌شود که موجودی هم‌نیرو با گیلگمش بیافریند. او اندکی گل برمی‌دارد و از آن مردی می‌آفریند که نامش انکیدو است.

بخش دوم: مردی که از دل طبیعت آمده بود

انکیدو درست در نقطه مقابل گیلگمش قرار دارد. او در دشت و بیابان زندگی می‌کند. تنش از مو پوشیده شده، با جانوران خوراک می‌خورد و می‌نوشد و از زندگی شهری هیچ نمی‌داند. نه قانون شهر را می‌شناسد، نه پادشاهی را و نه شیوه زندگی و پیوندهای میان آدمیان را. با جانوران وحشی خو گرفته و از چشمه‌ها آب می‌نوشد. دام‌های شکارچیان را می‌رهاند و جانورانی را که در دام افتاده‌اند آزاد می‌کند. بودن او در دشت، کار شکارچیان را دشوار کرده است.
روزی شکارچی‌ای درمی‌یابد که مردی نیرومند دام‌هایش را از کار می‌اندازد و شکار را از چنگش درمی‌آورد. پس نزد گیلگمش می‌رود و آنچه را دیده است برای او بازمی‌گوید. گیلگمش راهی پیش پای او می‌گذارد: زنی به نام شمخت را نزد انکیدو بفرستند تا او را با شیوه زندگی آدمیان آشنا کند.
شمخت کنار چشمه‌ای که انکیدو برای نوشیدن آب به آنجا می‌آید، با او روبه‌رو می‌شود. آن دو چندین شبانه‌روز با یکدیگر هم‌خوابه می‌شوند و انکیدو پس از این هم‌خوابگی، دیگر آن موجود پیشین نیست. جانورانی که پیش‌تر با او خو گرفته بودند، از او دوری می‌کنند. انکیدو دیگر نمی‌تواند مانند آن‌ها بدود و زندگی کند؛ اما در برابر، چیزی به دست آورده که پیش از آن نمی‌شناخت: شناخت و آگاهی از جهان آدمیان. شمخت به او نان می‌دهد و از او می‌خواهد بخورد. سپس آبجو به او می‌نوشاند؛ نوشیدنی‌ای که در زندگی شهری میان‌رودان جایگاه مهمی داشت. انکیدو در آغاز با این خوراکی‌ها بیگانه است، اما کم‌کم خوردن و نوشیدن، پوشیدن جامه و رسیدگی به تن را فرامی‌گیرد.

او با زندگی شبانی نیز آشنا می‌شود و نگهبانی از گله‌ها در برابر جانوران درنده را بر عهده می‌گیرد. شمخت از اوروک و پادشاه آن، گیلگمش، برای او می‌گوید. انکیدو بر آن می‌شود که به شهر برود و با این پادشاه روبه‌رو شود.

این بخش از داستان یکی از کهن‌ترین روایت‌های ادبی درباره گذر از طبیعت به شهرنشینی و زندگی همگانی است: اینکه آدمی با پا گذاشتن به جهان مردمان چه چیزهایی به دست می‌آورد و در برابر، چه چیزهایی را از دست می‌دهد.

بخش سوم: دو دشمن که دوست شدند

در همین روزها، گیلگمش خواب‌هایی می‌بیند که مادرش، نین‌سون، آن‌ها را معنا می‌کند. نین‌سون خواب‌های پسرش را نشانه آمدن مردی می‌داند که به‌زودی پا به زندگی او خواهد گذاشت؛ مردی که گیلگمش دوستش خواهد داشت و برایش همان اندازه ارزش خواهد گذاشت که برای خودش می‌گذارد.

انکیدو به اوروک می‌رسد. در یکی از بخش‌های برجسته داستان، گیلگمش می‌خواهد به خانه عروس برود؛ اما انکیدو راه او را می‌بندد و نمی‌گذارد پادشاه به خواست خود رفتار کند. آن دو به جان هم می‌افتند. نبرد سختی میانشان درمی‌گیرد. هیچ‌یک به‌آسانی از میدان کنار نمی‌کشد. سرانجام گیلگمش برتری می‌یابد؛ اما در این رویارویی، چیزی رخ می‌دهد که از پیروزی مهم‌تر است: آن دو به نیروی یکدیگر پی می‌برند.

گیلگمش و انکیدو

انکیدو درمی‌یابد که گیلگمش، با همه رفتارهای نادرستش، نیرویی شگفت‌انگیز دارد. گیلگمش نیز در برابر خود مردی می‌بیند که نه از پادشاهی او بیم دارد و نه در برابر نیروی او سر فرود می‌آورد. دشمنی جای خود را به ارج‌گذاری می‌دهد و ارج‌گذاری به دوستی می‌انجامد.

از اینجا به بعد، گیلگمش دیگر آن پادشاه تنها و خودکامه آغاز داستان نیست. او یاری یافته که می‌تواند در دشوارترین روزها در کنارش بماند.

بخش چهارم: سفر به جنگل سروها و نبرد با هومبابا

برای خواندن کامل این بخش، وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود / ثبت‌نام

بخش پنجم: ایزدبانویی که پاسخ رد شنید

گیلگمش پس از بازگشت به اوروک، خود را می‌آراید، تن می‌شوید و جامه‌ای پاکیزه می‌پوشد تا شکوه پادشاهی‌اش را به نمایش بگذارد. ایشتار، ایزدبانوی عشق، باروری و جنگ، شیفته زیبایی او می‌شود و پیشنهاد همسری به او می‌دهد. اما گیلگمش پیشنهادش را نمی‌پذیرد.

او به ایشتار یادآوری می‌کند که دلدادگان پیشینش سرانجام خوشی نداشته‌اند. از چوپانی می‌گوید که به جانوری دگرگون شده، از باغبانی که به کیفری سخت گرفتار آمده و از دیگر کسانی که پس از جلب مهر ایزدبانو، به رنج و نابودی رسیده‌اند. گیلگمش نمی‌خواهد به سرنوشت آن‌ها دچار شود.

ایشتار از این پاسخ سخت به خشم می‌آید. نزد پدرش، آنو، ایزد آسمان، می‌رود و از او می‌خواهد گاو آسمانی را در اختیارش بگذارد تا گیلگمش را به کیفر برساند. آنو در آغاز با خواسته او مخالفت می‌کند؛ اما ایشتار تهدید می‌کند که اگر خواسته‌اش برآورده نشود، دروازه‌های جهان مردگان را خواهد گشود و مردگان را به جهان زندگان خواهد فرستاد. سرانجام گاو آسمانی به زمین فرستاده می‌شود.

گاو آسمانی به شهر یورش می‌برد. زمین به لرزه درمی‌آید و مردم دچار هراس می‌شوند. هر جا که گاو گام می‌گذارد، مرگ و ویرانی به بار می‌آورد. اما گیلگمش و انکیدو به رویارویی با او برمی‌خیزند. انکیدو دم گاو را می‌گیرد و گیلگمش با ضربه‌ای مرگبار او را از پای درمی‌آورد. دو پهلوان بار دیگر پیروز می‌شوند. اما انکیدو، سرمست از پیروزی، به ایشتار ناسزا می‌گوید و پاره‌ای از لاشه گاو را به سوی او پرتاب می‌کند. آن دو هنوز نمی‌دانند که این بار، ستیزه با خدایان بهایی سنگین برایشان خواهد داشت.

بخش ششم: بهای دوستی؛ مرگ انکیدو

برای خواندن کامل این بخش، وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود / ثبت‌نام

با این همه، بیماری او بهبود نمی‌یابد و سرانجام جان می‌دهد. اینجا یکی از اندوه‌بارترین بخش‌های ادبیات کهن پیش روی ما قرار می‌گیرد. گیلگمش که تا آن روز در برابر هیچ دشمنی شکست نخورده بود، در برابر مرگ دوستش درمانده می‌شود. او کنار پیکر انکیدو می‌ماند و نمی‌خواهد بپذیرد که دوستش دیگر زنده نیست. بارها نام او را صدا می‌زند و روزهایی را به یاد می‌آورد که در کنار یکدیگر جنگیده و به سفر رفته بودند.

در داستان، اندوه گیلگمش چنان ژرف است که تا زمانی که نشانه‌های پوسیدن پیکر انکیدو آشکار نشده، نمی‌تواند از او دل بکند. سرانجام برای دوستش آیین سوگواری برپا می‌کند و فرمان می‌دهد یاد او را گرامی بدارند. اما مرگ انکیدو تنها از دست دادن یک دوست نیست؛ برای گیلگمش، دریچه‌ای است به سوی حقیقتی هراس‌انگیز. او برای نخستین بار به این می‌اندیشد که خودش نیز روزی مانند انکیدو خواهد مرد. اگر انکیدو با آن همه نیرو و دلاوری سرانجام جان باخت، پس چه چیزی می‌تواند گیلگمش را از مرگ برهاند؟ پادشاهی؟ نیروی تن؟ جنگاوری؟ دارایی؟ نام‌آوری؟

هیچ‌یک پاسخ روشنی به او نمی‌دهند. گیلگمش از مرگ می‌هراسد؛ هراسی که همه وجودش را فرامی‌گیرد.از اینجا به بعد، خواسته او دگرگون می‌شود. دیگر در پی نام‌آوری و پیروزی نیست. می‌خواهد راز بی‌مرگی را دریابد.

گیلگمش و مرگ انکیدو

بخش هفتم: سفر در جست‌وجوی مردی که هرگز نمی‌میرد

گیلگمش جامه پادشاهی را کنار می‌گذارد و پوست جانوران را بر تن می‌کند. از شهر بیرون می‌رود و راه سرزمین‌های ناشناخته را در پیش می‌گیرد. او شنیده است که مردی به نام اوتناپیشتیم توانسته از مرگ بگریزد و زندگی جاودانه به دست آورد. اوتناپیشتیم کسی است که در روزگاران گذشته از سیلی بزرگ جان به در برده و خدایان به او و همسرش زندگی جاودانه بخشیده‌اند. گیلگمش می‌خواهد او را بیابد و راز این بخشش را دریابد.

در راه به کوه ماشو می‌رسد؛ کوهی که دروازه‌هایش را موجوداتی نیمه‌انسان و نیمه‌کژدم پاسبانی می‌کنند. این نگهبانان با دیدن گیلگمش شگفت‌زده می‌شوند. آن‌ها می‌دانند که او دو سوم ایزدی است؛ اما از او می‌پرسند چرا با چنین سرشتی به این سرزمین تاریک و هراس‌انگیز آمده است. گیلگمش انگیزه سفرش را برای آن‌ها بازمی‌گوید. نگهبانان به او هشدار می‌دهند که راه پیش رو بسیار دشوار است و باید مسیری دراز را در تاریکی بپیماید. با این همه، راه را بر او نمی‌بندند و اجازه گذشتن می‌دهند.

گیلگمش از راهی تاریک می‌گذرد که در آن خورشید نه طلوع می‌کند و نه غروب. پس از راه‌پیمایی دشوار، به باغی شگفت‌انگیز می‌رسد؛ جایی که درختانش به جای میوه، گوهرها و سنگ‌های گران‌بها بر شاخه دارند. اما زیبایی این باغ نیز نمی‌تواند آرامش را به او بازگرداند. خواسته‌اش همچنان پابرجاست: یافتن راز بی‌مرگی. در ادامه راه، به کرانه دریا می‌رسد و با زنی به نام سیدوری روبه‌رو می‌شود که در برخی برگردان‌ها از او با نام میخانه‌دار یا نوشیدنی‌فروش یاد شده است. سیدوری از دیدن گیلگمش با آن چهره خسته و جامه‌های فرسوده شگفت‌زده می‌شود و از او می‌پرسد چرا چنین آشفته و سرگردان است.

گیلگمش از مرگ انکیدو و جست‌وجوی خود برای یافتن زندگی جاودانه می‌گوید. سیدوری به او یادآوری می‌کند که مرگ بخشی از سرنوشت آدمی است و باید از روزهای زندگی بهره برد؛ از خوردن و نوشیدن، شادی، خانواده و لحظه‌هایی که در دسترس اوست. این سخنان، یکی از اندیشه‌های ژرف داستان را پیش از رسیدن پهلوان به پایان سفر پیش می‌کشد: شاید آدمی به جای ستیز با مرگ، باید ارزش زندگی را در همان زمانی که در اختیار دارد دریابد.

اما گیلگمش هنوز آماده پذیرفتن این پاسخ نیست. سیدوری او را به اورشانابی، قایقرانی که می‌تواند از آب‌های مرگ بگذرد، راهنمایی می‌کند. اورشانابی در آغاز از رفتار خشن گیلگمش دوری می‌کند؛ اما سرانجام می‌پذیرد که او را به آن سوی آب‌ها برساند. آن دو با قایق و تیرک‌های چوبی، از آب‌هایی می‌گذرند که دست زدن به آن‌ها برای آدمی مرگبار است. پس از سفری دشوار، گیلگمش به سرزمینی می‌رسد که اوتناپیشتیم در آن زندگی می‌کند.

بخش هشتم: راز توفان بزرگ؛ داستانی در دل داستان

اوتناپیشتیم مردی است که زمان و مرگ بر او چیره نشده‌اند. گیلگمش از او می‌پرسد چگونه به زندگی جاودانه دست یافته و چرا خدایان چنین بخششی را تنها به او ارزانی داشته‌اند. اوتناپیشتیم در پاسخ، داستانی از روزگاران دور بازمی‌گوید؛ داستانی درباره خواست خدایان برای نابودی آدمیان و توفانی که سراسر جهان را در آب فرو برد.

او می‌گوید روزگاری در شهر شوروپاک زندگی می‌کرده است. خدایان بر آن می‌شوند که توفانی سهمگین به راه بیندازند و نسل آدمیان را از روی زمین براندازند. اما یکی از خدایان به نام اِئا، که در برخی روایت‌ها اِنکی نیز خوانده می‌شود، تصمیم می‌گیرد اوتناپیشتیم را از این خواست آگاه کند. از آنجا که خدایان پیمان بسته‌اند راز تصمیم خود را آشکار نکنند، اِئا به‌جای آنکه آشکارا با اوتناپیشتیم سخن بگوید، با دیوار خانه‌اش سخن می‌گوید و به او هشدار می‌دهد که کشتی بزرگی بسازد. اوتناپیشتیم باید کشتی‌ای بسازد که بتواند خود، خانواده‌اش، پیشه‌وران و جانوران گوناگون را در آن جای دهد. او کشتی را می‌سازد و با قیر درزهای آن را می‌بندد. هنگامی که توفان درمی‌گیرد، همه را به درون کشتی می‌برد. باران و توفان چنان سهمگین می‌شود که زمین زیر آب فرو می‌رود. بادها می‌وزند، رودها از بستر خود بیرون می‌ریزند و جهان در تاریکی فرومی‌رود.

توفان شش روز و هفت شب ادامه می‌یابد. روز هفتم، باد فرو می‌نشیند و کشتی بر کوهی به نام نیسیر می‌ایستد. اوتناپیشتیم برای آنکه دریابد آب‌ها فروکش کرده‌اند یا نه، نخست کبوتری را رها می‌کند. پرنده بازمی‌گردد، زیرا جایی برای نشستن نیافته است. سپس پرستویی را به پرواز درمی‌آورد؛ او نیز بازمی‌گردد. سرانجام کلاغی را رها می‌کند. کلاغ پرواز می‌کند و دیگر بازنمی‌گردد. اوتناپیشتیم درمی‌یابد که آب‌ها پایین رفته‌اند و زمین دوباره جای زندگی شده است.

برای خواندن کامل این بخش، وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود / ثبت‌نام

بخش نهم: آزمون خواب؛ نخستین شکست گیلگمش

اوتناپیشتیم برای آنکه ناتوانی گیلگمش را در برابر نیازهای طبیعی تن آشکار کند، آزمونی پیش پای او می‌گذارد. از او می‌خواهد شش روز و هفت شب بیدار بماند. اگر نتواند حتی در برابر خواب ایستادگی کند، چگونه می‌خواهد بر مرگ چیره شود؟

گیلگمش می‌پذیرد؛ اما هنوز زمان زیادی نگذشته که پلک‌هایش سنگین می‌شوند و به خواب می‌رود. اوتناپیشتیم به همسرش می‌گوید هر روز نانی بپزد و کنار گیلگمش بگذارد تا گذشت روزها را بتوان از روی آن‌ها دریافت.

روزها می‌گذرند و نان‌ها یکی پس از دیگری خشک و بیات می‌شوند. وقتی گیلگمش چشم باز می‌کند، گمان می‌برد تنها لحظه‌ای به خواب رفته است؛ اما نان‌های کنار او نشان می‌دهند که چندین روز گذشته است. او حتی نتوانسته در برابر خوابی که بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی هر انسان است، تاب بیاورد. پس چگونه می‌تواند بر مرگ چیره شود؟ با این همه، اوتناپیشتیم نمی‌خواهد گیلگمش دست خالی بازگردد. همسر اوتناپیشتیم از او می‌خواهد هدیه‌ای به گیلگمش بدهد تا با دست خالی به اوروک بازنگردد. اوتناپیشتیم از گیاهی شگفت‌انگیز سخن می‌گوید که در ژرفای آب‌ها می‌روید و می‌تواند جوانی را به انسان بازگرداند.

شنیدن این سخن، امید تازه‌ای در دل گیلگمش زنده می‌کند. او سنگی به پای خود می‌بندد تا بتواند به ژرفای آب فرو برود. سپس گیاه را می‌یابد و از ریشه جدا می‌کند. این بار گیلگمش گمان می‌کند چیزی به دست آورده که دست‌کم می‌تواند پیری و فرسودگی را از او دور کند. تصمیم می‌گیرد گیاه را به اوروک ببرد و نخست آن را به پیرمردی بدهد تا بیازماید. اگر گیاه جوانی را به او بازگرداند، خودش نیز از آن خواهد خورد. اما هنوز راه بازگشت به اوروک را در پیش نگرفته که سرنوشت، آزمونی دیگر برایش کنار گذاشته است.

بخش دهم: ماری که جوانی را ربود!

برای خواندن کامل این بخش، وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود / ثبت‌نام

بخش یازدهم: داستانی که با مرگ پایان نمی‌یابد

روایت معیار بابلی از داستان گیلگمش با بازگشت او به اوروک و ستایش شکوه شهر پایان می‌گیرد. با این حال، لوح دوازدهم روایت دیگری درباره انکیدو در خود دارد. این بخش در اصل برگردانی اکدی از یک سروده مستقل سومری است که داستان آن با بخش‌های پیشین روایت گیلگمش پیوند کامل ندارد.

در این سروده، انکیدو برای بازگرداندن چند شیء که به جهان زیرین افتاده‌اند، به سرزمین مردگان می‌رود؛ اما در آنجا گرفتار می‌شود و راه بازگشت را نمی‌یابد. گیلگمش از خدایان یاری می‌خواهد و سرانجام سایه انکیدو برای زمانی کوتاه از جهان مردگان بیرون می‌آید تا درباره سرنوشت مردگان و چگونگی زندگی آنان در آن جهان با او سخن بگوید. این بخش از دیدگاه پیوستگی داستانی، با مرگ انکیدو در لوح هفتم سازگار نیست؛ زیرا در آن، انکیدو همچنان زنده است. از همین رو، پژوهشگران آن را بخشی می‌دانند که از سروده‌ای مستقل و کهن‌تر به مجموعه دوازده‌لوحی افزوده شده است، نه دنباله طبیعی ماجرای اصلی.

با این همه، همین بخش پایانی دریچه دیگری به باورهای مردمان میان‌رودان درباره مرگ و سرنوشت آدمی در جهان زیرین می‌گشاید.

چگونه داستان گیلگمش پس از هزاران سال دوباره پیدا شد؟

شاید شگفت‌انگیزترین بخش این داستان آن باشد که نوشته‌ای که سده‌ها در دبیرستان‌های دبیران و کتابخانه‌های شاهان میان‌رودان خوانده و بازنویسی می‌شد، سرانجام از یاد جهان رفت. با فروپاشی فرمانروایی‌های میان‌رودان و فراموش شدن خط میخی، دیگر کسی توان خواندن این لوح‌ها را نداشت. شهرها و کاخ‌ها ویران شدند و هزاران لوح گلی زیر خاک ماندند. تا اینکه در سده نوزدهم میلادی، باستان‌شناسان در کاوش‌های نینوا، پایتخت آشور، به انبوهی از لوح‌های گلی دست یافتند.

این لوح‌ها بخشی از کتابخانه آشوربانیپال، شاه آشور در سده هفتم پیش از میلاد، بودند. او مجموعه بزرگی از نوشته‌های دینی، ادبی، دانشیک و تاریخی میان‌رودان را گرد آورده بود. در سال ۱۸۷۲ میلادی، جورج اسمیت، پژوهشگر انگلیسی موزه بریتانیا، هنگام بررسی این لوح‌ها به پاره‌ای برخورد که داستان توفانی بزرگ و رهایی مردی به نام اوتناپیشتیم را بازمی‌گفت. او دریافت که این داستان شباهت چشمگیری با داستان توفان نوح در کتاب مقدس دارد. این یافته بازتاب گسترده‌ای پیدا کرد. اسمیت برای ادامه کاوش‌ها به نینوا بازگشت و پاره‌های دیگری از داستان گیلگمش را یافت.

با گذشت زمان، پژوهشگران توانستند بخش‌های بیشتری از نوشته‌ها را بخوانند، روایت‌های گوناگون را با یکدیگر بسنجند و تصویری کمابیش پیوسته از داستان گیلگمش به دست آورند. البته کتابی که امروز با نام گیلگمش می‌شناسیم، نوشته‌ای یکپارچه نیست که با همین شکل و ترتیب از روزگار باستان به دست ما رسیده باشد؛ بلکه بازسازی پژوهشگران از روی لوح‌های پراکنده‌ای است که در روزگاران گوناگون نوشته شده‌اند.

چرا داستان گیلگمش هنوز برای انسان امروز اهمیت دارد؟

اگر زمان زندگی احتمالی گیلگمش را با روزگار خودمان بسنجیم، با فاصله‌ای نزدیک به پنج هزار سال روبه‌رو می‌شویم. در این مدت، شاهنشاهی‌ها پدید آمده و از میان رفته‌اند؛ زبان‌ها دگرگون شده‌اند؛ دین‌ها و اندیشه‌های گوناگون پدید آمده‌اند؛ دانش و فناوری شیوه زندگی آدمیان را زیرورو کرده‌اند و انسان حتی توانسته به فضا سفر کند.

با این همه، پرسش‌هایی که گیلگمش با آن‌ها روبه‌رو بود، هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند. ما همچنان از مرگ کسانی که دوستشان داریم می‌ترسیم. هنوز در جست‌وجوی معنای زندگی هستیم و می‌خواهیم بدانیم پس از مرگ چه چیزی از ما بر جای می‌ماند. هنوز هم زور، نام‌آوری، دارایی و کامیابی نمی‌توانند پاسخ همه پرسش‌های بنیادین زندگی باشند.

شاید مهم‌ترین دگرگونی گیلگمش در همین نکته باشد: او داستان را در جایگاه پادشاهی آغاز می‌کند که گمان دارد نیروی او می‌تواند همه چیز را در اختیارش بگذارد؛ اما در پایان، به مردی تبدیل می‌شود که مرز توانایی‌های خود را شناخته است. در آغاز داستان، گیلگمش می‌خواهد با شکست دادن مرگ، برای همیشه زنده بماند. اما در پایان درمی‌یابد که ماندگاری، تنها به زنده ماندن تن وابسته نیست. شهرهایی که آدمیان ساخته‌اند، آثاری که آفریده‌اند، دانشی که به آیندگان سپرده‌اند و یادهایی که در ذهن دیگران بر جای گذاشته‌اند، می‌توانند از عمر سازندگانشان فراتر بروند. شاید بتوان این برداشت را یکی از پیام‌های بنیادین داستان گیلگمش دانست؛ نه نتیجه‌ای قطعی که همه خوانندگان و پژوهشگران با آن هم‌داستان باشند، بلکه یکی از مهم‌ترین برداشت‌ها از فرجام این داستان کهن.

و چه پیوند شگفتی میان این برداشت و سرگذشت خود داستان گیلگمش وجود دارد! گیلگمش نتوانست از مرگ بگریزد؛ اما داستانش ماندگار شد. مردمانی که نخستین نشانه‌های نوشتاری را برای ثبت اندازه غله و شمار دام‌ها بر گل می‌نشاندند، روزی داستان پادشاهی را نیز بر همان لوح‌ها نوشتند. لوح‌هایی که در آغاز برای ثبت دادوستد و حساب‌وکتاب به کار می‌رفتند، اندیشه‌هایی را در خود جای دادند که هزاران سال بعد، هنوز برای ما دریافتنی و آشنا هستند. شاید آن دبیر سومری یا بابلی که برای نخستین بار داستانی از گیلگمش را بر گل نشاند، هرگز گمان نمی‌کرد که نوشته‌اش روزی از زیر خاک بیرون آورده شود و مردمانی در سرزمین‌هایی دور، با زبان‌هایی دیگر، آن را بخوانند. اما چنین شد.
انسان نتوانست مرگ را شکست دهد؛ پس داستان آفرید تا چیزی از او پس از مرگ باقی بماند.

منابع

برای نگارش این روایت، مبنا بر منابع موزه‌ای، پژوهش‌های دانشگاهی و مطالعات تخصصی حماسه گیلگمش است:

  1. موزه متروپولیتن نیویورک، مقاله The Origins of Writing؛ درباره پیدایش نوشتار، لوح‌های اولیه و اقتصاد شهر اوروک. مطالعه مقاله
  2. موزه متروپولیتن، مقاله Uruk: The First City؛ درباره ساختار شهری و تاریخ اوروک. مطالعه مقاله
  3. دانشگاه آکسفورد، پژوهش انریکه خیمنز درباره تاریخ و نسخه‌های حماسه گیلگمش، ۲۰۲۵. مطالعه پژوهش
  4. دانشگاه آکسفورد، مقاله مارتین وورتینگتون درباره تاریخ متن و مسئله نویسندگی حماسه. مطالعه پژوهش
  5. دانشگاه کمبریج، فصل پژوهشی A. R. George درباره ساختار و روایت لوح‌های حماسه. مطالعه متن پژوهشی
  6. دانشگاه شیکاگو، پژوهش درباره تاریخچه و ساختار لوح‌های حماسه. مطالعه متن